...

 
خدا ...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥  

                                                       دو خدا وجود دارد....

خدایی که استادانمان به ما آموخته اند و خدایی که به ما می آموزند..

                    خدایی که مردم همیشه درباره اش سخن می گویند و خدایی که با ما

                                             سخن می گوید...

خدایی که آموختیم از او بترسیم وخدایی که با ما از مهر  می گوید...

                                                       دو خدا وجود دارد....

خدایی که آن بالاست و خدایی که در زندگی روزمره ما شرکت می کند...

خدایی که ما را مواخذه می کند و خدایی که قصورات ما را می بخشد...

خدایی که ما را به اتش دوزخ تهدید می کند و خدایی که بهترین راه را نشان می دهد...

                                                     دو خدا وجود دارد...

                          خدایی که ما را زیر بار گناهانمان خورد می کند ...

                               و خدایی که ما را با عشقش می رهاند...



 
مردمم...
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥  

مردمم رفته اند، اما من هنوز هستم

ودر تنهائی ام برایشان می گریم... .

مردمم از گرسنگی مردند،

و او که گرسنگی از پایش در نیاورد

به ضرب شمشیر، سلاخی شد:

اغلب به من می گویند:

فاجعه سرزمینت ،

در برابر جهان هیچ نیست و

خون و اشک هایی که مردمت می ریزند

در برابر رودهای خون و اشکی

که روز و شب در دره ها و دشت های جهان جاریست، هیچ نیست...

آری اما مردمم مردند

به اتهام سکوت

این، غم نامه ای است بی صدا و بی صحنه

واگر مردمم بر ظالمان حمله می بردند

و با نام سرکش می مردند ،

آن گاه می گفتم : مردن در راه آزادی

شریف تر از زندگی در سایه اطاعتی اجباری است

که زندگی ، ضعیف تر از مرگ است...

آن ها مردند، زیرا آن ها گل هایی له شده بودند ، نه پاهائی له کننده...

آن ها مردند، زیرا که دوستدار صلح بودند

 

"جبران خلیل جبران"

 



 
به مادرم...
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢  

... و زنان، بیشترین قربانیان همیشه ی تاریخ بوده اند.

تنها موجوداتی که اسم اعظم عشق را از برند:

زیرا که مادرند.

زیبائی از عشق پدید می آید همان گونه که روز از خورشید.

و ما به دست خودمان ابرهای مسموم می سازیم.

و به دور از چشم خورشید در سایه باران های مسمومش همه چیز را

مغشوش می کنیم.

از عشق برای زنان هوویی ساختیم،

که چشم ها را بر حضور عینی و علمی شان کور کرده است.

و عاصی می شویم و دیوانه.

وقتی عشق را می بینیم که با چادر کج و زنبیل پر از خرت و پرت های نازیبا با مرغ مرده

نفس نفس زنان به خانه می آید.مرغی که با بدبختی به دست آمده است...

واقعیات از تخیلات قوی ترند.

و مکرر تکرار میکنیم که هیچ چیز خیال انگیزتر از خود واقعیت نیست.

پابرهنه به استقبال عشقی بروید که با زنبیل و مرغ مرده می آید و مادران را

در یابید که اگر دیر شود می میرند و بخشی از ما را با خود به زیر گل می برند.

حریم محدود اندیشه های ما همچنان محدود خواهد ماند و ما مرتب تکرار

 می شویم باصورت مسئله ای که بر تخته حیات باقی است...

                                                                                       " حسین پناهی"



 
من و تو...
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸  

این "من" که در من است و در توست چندین و چند لایه دارد...

این منم، ایستاده رویاروی تو،و گشوده بر تو، و گشوده بر تو ؟

و این توئی، ایستاده در برابر من و گشوده بر من، گشوده بر من؟

آن من دیگر پس کیست که گه گاه در غم انگیزترین یا شادترین دم ها، تو را یا مرا غافلگیر

 می کند...

آن من دیگر که گه گاه، به ناگاه، از پس این من،که در من است و در توست،سرک

 میکشد؟

و چون من من از پرده برون آمد، تازه،آن من دیگرهنوز هست...

من من من...

و پس پشت او،باز، آن من دیگر...من من من من و...

هرگز آیا ما، من و تو بر یکدیگر گشوده خواهیم شد به تمامی...؟



 
هیچ فرقی نمی کنه...
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥  

اندازه غول باشیم اگر، یا قدبادام کوچولو

وقتی چراغ خاموش بشه، هم قد همدیگه می شیم...

پولدار بشیم مثل یه شاه، ففیر بشیم مثل گدا

وقتی چراغ خاموش بشه، ارزشمون یکی می شه...

سیاه و قرمز و بنفش، نارنجی و زرد و سفید...

وقتی چراغ خاموش بشه، همه یک رنگ دیده می شیم...

شاید بهتر باشه خدا، برای درست کردن کارا، چراغ ها رو خاموش کنه...



 
...
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢  

هیچ نهال کوچکی در باغ مشهدی اسماعیل، تبدیل به یک نهال کامل نشد...

همچنان که هیچ درختی در باغ او میوه نداد، زیرا که او تمامی نهال های باغش

 را دراولین سالی که شکوفه می دادند، با شکوفه های سفید و سرخشان از ریشه

 درآورده و در گلدان های کوچکی به شهر می آورد و با قیمت بالائی به جای

 درختان تزئینی، به مردم می فروخت...



 
سایه چین...
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠  

دیوارهای دانشگاه را بلندتر از دیوارهای زندان ساخته بودند...

حق داشتند...

نگهبانی از فکرها خیلی دشوارتر از نگهبانی از جرم است...