...
چه بیچاره گیست زیستن در این جا که ما زاده ایم، شهر!
این توده ی متراکم نفس ها و بخارها و رنگ ها و بزک ها و احوالپرسی ها و خنده ها و
خوشی های متعفن ...این است زندگی رقت باری که ما باید تحملش کنیم ...
یک چند آوارگی کنیم و سپس بمیریم و باز قبرستان...زیر خاک و بالا خاک...پشت خاک و
پهلو خاک و سینه پر از خاک و چشم و گوش پر از خاک و سپس خاک خاک...
و دگر هیچ...
کاش در دریا می مردیم، کاش به جای تابوت و کفن و دفن و کافور و قبر ...
هرگاه مرگ به سراغ ما می آمد، نزدیکانمان ،نه...دوستانمان ما را بر قایقی می نهادند
و بر دریا می انداختند تا تنهای تنها مرگ را دیدار می کردیم...ساکت و زیبا و آرام...
بی شیون و نوحه و زاری و قیل و قال های راستین و دروغین عزاداران و تشیع کنندگان
و مراسم غسل و کفن و دفن و شب هفت و لباس سیاه و گذاشتن ریش ...
که همه دست در دست هم داده اند تا مردن را زشت کند و تنها حادثه ی صمیمی و
صادق و جدی وپاک و عظیم حیات ما را بر روی این زمین بیالایند...
و با پست ترین تصنع ها و پیرایه های غلیظ و منفور زندگی در آمیزند...
"دکتر علی شریعتی"
پ.ن: چه سعادتی است وقتی که برف می بارد ...
دانستن این که تن پرنده ها گرم است...
نفرتم را بر یخ می نویسم...
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام
و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت...
احتمالا همه ی آن چه را که به فکرم می رسید نمی گفتم...
بلکه به همه ی چیزهایی که می گفتم فکر می کردم...
ارج همه چیز در نظرمن نه در ارزش آن ها، که در معنایی بود که دارند....
کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم...
چون می دانستم هر دقیقه که چشممان را برهم می گذاریم ...
شصت ثانیه نور را از دست می دهیم...
هنگامی که دیگران می خوابیدند، بیدار می ماندم...
هنگامی که دیگران صحبت می کردند، گوش می دادم...
اگر خداوند تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت...
فبایی ساده می پوشیدم، نخست به خورشید چشم می دوختم
و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم...
خدایا، اگر دل در سینه ام همچنان می تپید...
نفرتم را بر یخ می نوشتم
و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم...
اگرتکه ای زندگی می داشتم...
نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آن که به مردمی که دوستشان دارم،
نگویم که دوستشان دارم...
به همه ی مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند...
و در کمند عشق زندگی می کردم...
به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباه اند که گمان می برند وقتی پیر شدند
دیگر نمی توانند عاشق باشند...
و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند....
به هر کودکی دو بال می دادم...اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد...
به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی...
که با فراموشی سر می رسد...
آه انسان ها...از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام...
دریافته ام که وقتی نوزادی برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را
می فشارد، او را برای همیشه به دام می اندازد...
دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسان دیگر از بالا به پایین
بنگرد که ناگزیر یاشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد...
"گابریل گارسیا مارکز"
پ.ن: تو برای مست شدن شراب می نوشی؟
من می نوشم تا مستی شرابی دیگر را از سر بدر کنم...
یک روز...
یک روز...
شاید یک روز...
که آفتاب گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش می کند...
در یک غریو تند بارانی....
در یک نسیم نوازشگر بهاری...
یک روز...
شاید
همراه پرواز پرستوی عاشق
لبخند
به سرزمین سوخته ی من برگردد...
یک روز
شاید یک روز
امید کوبه در را بفشارد
و سپیدی ها، تمامی این سیاهی ها را پر کند...
آن روز، بر مردگان نیز سیاه نخواهم پوشید...
حتی بر عزیزترینشان...
پ.ن: تو فراموش می کردی که اعتقادات خود به خود هیچ اند...
یک مشت حروف بی جانند...تو می بایست عمل می کردی...
بزرگ تر که شدم...
خیلی وخ پیش از اینا بود...
من، حالا دیگه بگی نگی رویاهام یادم رفته...
اما اون وقتا
رویاهام درست اونجا بود و
جلو روم...
مث پنجه ی آفتاب برق می زد...
بعد، اون دیفاره رفت بالا...
خورد خورد رفت بالا
میون من و رویاهام...
رفت بالا، اونم با چه آسه کاری...
خورده خورده...
آسه اسه رفت بالا و
روشنی خوابمو تاریک کرد و
رویاهامو ازم پنهون کرد...
بالا رفت تا رسید به آسمون...
آخ! امان از این دیوار!
همه جا سایه س و
خودم که سیاه !
تو سایه لمیده م
پیش روم، بالا سرم
دیگه روشنی رویاهام نیس...
جز یه دیفار کت و کلفت هیچی نیس...
جز سایه هیچی نیس...
دسای من
دسای سیای من!
" اونا از تو دیفار رد می شن
اونا رویای منو پیدا می کنن "
کمکم کنین دخل این سیاهیا رو بیارم...
این شبو بتارونم...
این سایه رو درب و داغون کنم...
تا ازش هزارون پره ی آفتاب در آرم :
هزار گردباد
از خورشید و رویا !
"لنگستون هیوز"
لطفا گوسپند باش
ای کاش نمی دانستم! ای کاش نمی فهمیدم!
هیچ وقت نخواه که بدانی!هیچ گاه نخواه که بفهمی!
آن زمان که دانستی ویا فهمیدی، آن گاه است که تلخ می شود همه هستی...
سعی کن مثل گوسپندان دیگر باشی...
هیچ گاه نخواه که بفهمی چرا آن گوسپند فریاد می کشد تنها،
آن هنگام که قصاب او را به زور می برد...
هر چه ندانی بهتر است...
ندانی که شاید فردا تو باید فریاد برکشی...
پس به دنبال فهمیدن چیزی نباش...
با دیگران بخند.... به دیگران بخند، حتی اگر ندانی برای چه می خندند...
حتی زمانی که همه به یک نفر می خندند، هرگز بدنبال دلیل خنده ان ها
به هم نباش.
چون می فهمی زمانی فرا خواهد رسید که همه به تو می خندند...
با دیگران گریه کن ...حتی اگر ندانی برای چه و برای چه کسی می گریند...
چشمانت را روی حقیقت ببند و بع بع کن...
هر گز به این فکر نکن که چوپان مهربان چرا آن قدر اصرار دارد تو بیشتر
بخوری...
هرگز فکر نکن این همه نگرانی چوپان مهربان از بهر چیست...
هرگز نخواه که بدانی آن چیزکه تو را یک عمر از آن ترساندند
کابوسی بیش نبوده زاییده خیال...
هرگز نخواه بدانی چیزی که تو را به آن امید می دادند سرابی بیش نبوده...
هرگز نخواه که انسان شوی یا مثل او زندگی کنی...
آن گاه است که بفهمی زیبای آن چمن زار های زیبا ...
آن کوه های بلند و سر سبز...
آن اسمان آبی با آن تکه ابرهای بازیگوش، سرابی بیش نبوده ...
این همه مهر ورزی بی طمع نبوده ...
هرگز نخواه بدانی گوسپندی که همیشه کنارت بود چرا بی دلیل به دنبال گوسپند
دیگر رفت...
هر چه ندانی بهتر است...
همیشه سعی کن دروغ بگویی و کاری کن که همه به تو دروغ بگویند...
چون حقیقت تلخ است...
احمق وساده لوح باش ...هر چه را نمی بینی و برایت می گویند باور کن ...
وهر چه را می بینی انکار کن...
تو برده ای بیش نیستی... تو تنهایی اگر بدانی!
جهان از آن تو هست... هستی بخاطر تو بوجود آمده...
هر زمان که بخواهی می خوری، هر زمان که بخواهی می خوابی...
هر زمان که بخواهی عاشق می شوی و هر زمان که بخواهی فارغ می شوی...
نخواه که بدانی این زندگی چیست وبردگی یعنی چه؟
بخور و بخواب... با دیگران شاد و غمگین باش... بی آن که بدانی چرا؟
فقط گوسپند باش
هر گز خطر نکن که بدانی.........
http://parandeh233.persianblog.ir/
این مطلب رو دوست عزیزم "داریوش تنها" نوشتند...از این پس در
وبلاگ "هودا" داریوش تنها به عنوان "نویسنده ی همکار" با من همراه هستند.
جرالدین، دخترم اینجا شب است، یک شب نوئل...
من از تو بسی دورم، خیلی دور... اما تو کجایی...آنجا در پاریس افسونگر ...
بر روی آن صحنه ی پرشکوه تئاتر شانزه لیزه هنرنمایی می کنی...
شنیده ام نقش تو در این نمایش پرنور و باشکوه، نقش " شاهدخت ایرانی " است
که اسیر تاتارها شده، شاهزاده خانوم باش و بمان ،ستاره باش و بدرخش...
اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند
تو را فرصت هوشیاری داد...
در گوشه ای بنشین ، نامه ام رابخوان و به صدای پدرت گوش فرا ده...
من پدر تو هستم جرالدین...من چارلی چاپلین هستم...
امروز نوبت توست...من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ...
و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی...
این رقص ها بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمانها
خواهد برد... برو...آنجا هم برو...اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را
تماشا کن...
زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند...
و با پاهایی که از بینوایی می لرزد...من یکی از اینان بودم...
وقتی بچه بودی شب های دراز بر بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم...
اما قصه ی خود را هرگز نگفتم...داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین
محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد....
این داستان من است...من طعم گرسنگی را چشیده ام...
من درد بی خانمانی را کشیده ام...و از اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را
که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد...اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را
می خشکاند احساس کرده ام...
با این همه زنده ام...و از زندگان پیش از آن که بمیرند نباید حرف زد...
به دنبال نام تو نام من هست چاپلین...
با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم ...
و بیشتر از آنچه آنان می خندیدند خود گریستم...
جرالدین ...در دنیایی که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسیقی نیست،
نیمه شب هنگامی که از سالن تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را
یکسره فراموش کن...اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس...
حال زنش را بپرس...و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت
پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار...
مردم را نگاه کن...زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن...
و دست کم روزی یکبار به خود بگو، "من هم یکی از آنان هستم"
آری...تو یکی از آنها هستی دخترم ...نه بیشتر...
هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد...اغلب دو پای او را نیزمی شکند...
وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی...
همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه ی پاریس برسان...
من آنجا را خوب می شناسم...از قرن ها پیش آنجا گهواره ی کولیان بوده است...
در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید...
زیباتر از تو... چالاک تر از تو... و مغرورتر از تو...
آنجا از نور کور کننده نور افکن های شانزه لیزه خبری نیست...
نورافکن رقاصان کولی تنها نور ماه است...نگاه کن آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد...
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام...و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که
برریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام...
اما این حقیقت را با تو می گویم ...
مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط
می کنند...
شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد ...
آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود...و سقوط تو حتمی ست...
دل به زر و زیور دنیا نبند...
زیرا بزرکترین الماس این جهان آفتاب است
و این الماس بر کردن همه می درخشد...
تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست داری...
امشب شب نوئل است...شب معجزه...
امیدوارم حتی زمانی که خون در رگهای من می خشکد ...چارلی را فراموش نکنی...
من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم ...تا آدم باشم...
تو نیز تلاش بکن حقیقتا آدم باشی...
عشق...
در حیرت از این نباش که چرا، سحرها، میل به برخاستنت نیست...
و میل به راه رفتن...دویدن...جهیدن و خندیدن...
در حیرت از این همه دل مردگی، بی حوصلگی،
دل تنگی، خستگی و فرسودگی نباش...
در حیرت از این نباش که نمی توانی زیر لب زمزمه کنی... آواز بخوانی...
به آوازهای دیگران گوش بسپاری...
برانگیخته شوی...
به شوق و شور بیایی...
گریه کنی...
فریادهای شادمانه برکشی...
مهرمندانه و راضی به دیگران
- به دختران و پسران جوان...به لبخندهای شیرین
و اشک ریختن های پر معناشان - نگاه کنی...
و در حیرت از این که عظمت کوه ها را ادراک نمی کنی...
شوکت رودخانه ها را
لطافت مهتاب را
رویا آفرینی ابرها را...
دشت ها...
کویرها...
گل ها...
پرنده ها...
و نگاه های پنهانی را
و زیبایی خیال انگیز باران...برف...
نسیم ...
جاده و جنگل را...
عزیزمن...
عشق را قبله نکردی تا پرواز را یاد بگیری...
شادمانه گریستن را
به تمامی دیدن...شنیدن...بوسیدن...لمس کردن را...
رابطه یی زنده با اشیا برقرار کردن را...
نه فقط به فردا
به هزاران سال بعد اندیشیدن را
نه فقط به مردم یک محله...یک شهر...یک سرزمین...
بل به" انسان" اندیشیدن را...
عزیز من...
آخر عاشق نشدی
تا برای بودن، رفتن، ساختن، خواندن...
جنگیدن...خندیدن...رقصیدن و خوب و پر شکوه مردن دلیلی داشته باشی...
آخر عاشق نشدی عزیز من...
چه کنم...
از عشق سخن باید گفت...همیشه از عشق سخن باید گفت...
" نادر ابراهیمی "
...
خوشا به حال تو...
از این همه هیچ دلگیر نمی شوی
با نیستان دم می زنی
لبخند بی دریغ صورتت همیشه جاری است....
خسته می شوی...
سر خم می کنی...
می ایستی...
و به افق خیره می شوی...
با این همه خوشبختی...
با این همه خوشبختی...
چرا که من به نفس هایت نیازمندم...
چرا که تو را کسی دوست دارد
من، من...
اما من ناچیزم...
با این همه چیز، ناچیزم...
با ناله نی...
با زخمه ی تار...
با شعر شاملو...
بیا برایم
حرف حرف غزل زندگی های حافظ را معنا کن...
بیا چکه چکه آتش شراب چشمانت را
بر تشنه ی کویر سرد دلم بریز
بیا
بیا ببین که از من تا هیچ
هیچ نمانده...
بیا کنار من...
